ممتنع
توضیح نوشت:
برای دریافتن موضوع پست به سیاست خارجی مان نظری بیندازید
توضیح نوشت:
برای دریافتن موضوع پست به سیاست خارجی مان نظری بیندازید
یادم باشه اگه مشکلی حل شدنی نیست ،فراموش کردنی نیست .بهتر تو صندوقچه ای گذاشته بشه ،کمی غبار روش ریخته بشه و تو گوشه ای از قلب قرار بگیره که دیده نشه، به نظر نیاد، چشمک نزنه و مانع نباشه.انوقت پیش به سوی روزای شاد.
حتی اگه یه روز باشه نه حتی اگه یه ان باشه .
می خوام تو یه مارتن 84 روزه شرکت کنم
دعا کنید روز اخر سر بلند باشم ،می خوام که سر بلند باشم و از ته دل بخندم
مریم ابرو های به هم پیوسته اش را به نشانه ی "نه"بالا انداخت.
-می خواهم از خودت به خودت گله گی بکنم!چغلی خودت را به خودت...
پاری وقت ها دوست دارم بنشینم باهات اختلاط کنم... راجع به... ان هم توی
این دوره زمانه... راجع به صبح... راجع به پوشش و چادر و لچک و روسری...
- اهان! صبح... من گرمم شده بود.
-تو برای چی رو می گیری ؟
-خب، برای ای که نا محرم نبیندم... قبول !کریم هم نا محرم است ،اما ...
باب جون گل از گلش شکفت.انگار چیزی کشف کرده بود.دست مریم را
در دست گرفت:
-هان،بارک الله اشتباهت همین جاست.رو گرفتن برای فرار از نامحرم
نیست.والا من هم میدانم،نا محرم لولو نیست،جخ پاری وقتها مثل همین
کریم ،اصلا خودیه...نه!رو گرفتن برای این است که خدا گفته.خدا هم مثل رفیق
ادمه.یک رفیق به ادم یک چیزی بگوید،لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.
-این درست که خدا گفته،اما حکمتش همان است که گفتم،برای فرار از ...
باب جون حرف مریم را برید:
-حکمتش را ول کن.این جایش به من و تو دخلی ندارد .وقتی رفیق ادم
چیزی از ادم خواست،لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی.
اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای ،نه به خاطر لو طی گری.جخ
امدیم و حکمتش را نفهمیدی،ان وقت چه؟انجام نمی دهی؟
درشکه چی کنار مدرسه ی ایران ایستاد.مریم خواست پیاده شود .اما مکث
کرد.برگشت.خم شد و گونه های باب جون را بوسید.باب جون هم گونه های
سرخ او را بوسید .چشمان هر دو نم ناک بود .
من او (سه ی من )
ارزویم و باورم تا همین امروز ظهر این بود که من بتوانم با چادر بر سرم همراه دوستی باشم که حجاب ندارد .منظورم نهایت ازادی است من پوشیه داشته باشم و او اگر خواست د کولته بپوشد ،مگر چه میشود ؟
ارزویم این بود ظاهر را بهانه تحقیر نکنیم ،ارزویم این بود از اسلام نهایتش را به فرزندانمان و به خودمان اموزش دهیم که همانا انسان بودن است
فرصت یکبار زندگی کردن را با اعمال قیم مابانه و تند رویهای افراطی به کام همنوعانمان تلخ نکنیم
اما امروز ظهر که برای کاری به بیرون از منزل رفته بودم و در اتوبوس نشسته بودم و به مردم نگاه میکردم نا گهان فکر ی به ذهنم خطور کرد
با خود گفتم اگر من روزی دختری داشته باشم حاضر خواهم بود بگویم عزیزم لا اکراه فی الدین هر جور دوست میداری عمل کن مثلا راحت باش عزیزم و حجاب نکن و یا پسرم از نظر من موردی ندارد هر چی می خواهی شرب خمر کن
نه نخواهم توانست چرایش واضح است زیرا انها از ان من خواهند بود و کسی را که دوست بدارم راضی به خطا و ضررش نخواهم شد
این باور به چالش کشیده شده چون اگر جامعه به سمت غیر اسلامی بودن حرکت کند فرزندانمان در اینده با خطر مواجه خواهند شد
واز سویی من همنوعانم را بسیار دوست میدارم راضی به خطایشان نیستم و علاقه ای به رفتار های قیم مابانه با انها توسط هر کسی ندارم
پس چه باید کرد ؟
البته ازادی بیان در واری این مسائل است
۱-این تی وی هم سبز شده (اخبار ساعت ۱۴ رو نگاهی بکنید ) بی غرض میگم خیلی زشت شده
۲-گیفن را نیز بخوانید
۳-باور کنید من ثبات سلیقه دارم (قالب )ولی مجبور شدم
من قبلی رو بیشتر دوست داشتم ولی اینم قشنگه یه جورایی شاده
به نام خداوند بزرگ و مهربان
سلام
قصه برا چند روز پیشه،صبح 3 یا 4 روز پیش از خواب بیدار شدم و احساس خارش در اطراف سمت راست لب در بالا و پایین کردم ،با خودم گفتم دوغ نخوردم و الانم تو خونه خودمون هستم پس جایی مثل تهران نیستم که بخاطر خشکیش لبم خشکه بزنه ،تبم ندارم پس یعنی چی ،یعنی چه اتفاقی افتاده .رفتم جلوی اینه بله ، حدسم درست بود بعد از چند سال باز سر و کله اش پیدا شده بود،اوه تب خال یادم دوران دبستان افتادم که هر وقت سرما می خوردم انقدر تبم زیاد میشد که حتما تب خال می زدم.اخرین بار هم سال 83 بود که انقدر حالم بد بود که بچه های اتاقمون فقط می گفتند نهال تو فقط استراحت کن ان قدر تبم زیاد بودو حالم بد بود که انگاری توی خلا بودم ،همش بچه ها برام سوپ درست می کردن و من می خوردم وقتی یه کم بهتر میشدم 53 نفر بزرگ علوی رو می خوندم .خلاصه تب خال بود اون هم بالا و پایین لب و به چه بزرگی مثل یه غده یکمش هم تو ی لبم بود حسش میکردم ،مامانم میگه حتما تو خواب ترسیدی ،این احتمالش بیشتر ،این 3 ،4 روز از خونه بیرون نرفتم یعنی نمی تونستم با اون لب و لوچه اویزون .حتی برا درمانش هم نتونستم برم دکتر و از طب سنتی استفاده کردم .تا اینکه از دیروز خیلی بهتر بود این بار بابت خوب شدنش میخارید و مامانم هی تاکید میکرد دست نزنی تو صورتت پخش میشه . ولی مشکل چیز دیگه بود من تن درد دارم ،تب کردم و از امروز گلومم در د میکنه ،خیلی مسخره است همه تب میکنن بعد تب خال میزنن این بار من تب خال زدم بعدش عوارض سرما خوردگی دادم .بالاخره امروز برا کاری مجبور شدم برم بیرون ،تو خونه ماسک نداشتیم به همین خاطر تا دارو خانه با یه دستمال کاغذی طی طریق کردم یه خانمه منو بد نگاه کرد ،تو داروخانه که ماسک خریدم سریع زدم به صورتم ،دقیقا از لحظه ای که از داروخانه اومدم بیرون مردم انگاری دور از جون .....دیدن،رفتم بانک قسط و بدم که متصدی هم منو با تعجب نگاه کرد و سریع کارمو راه انداخت هر چند بانکای مسکن این روزا مگس می پرونن ،دیگه حال نکردم سوار تاکسی شم پیاده رفتم باز هم همون نگاها با خودم می گفتم ببینید من انفولانزا ندارم،حتی دو تا پسر که از کنارم رد میشدن با دیدنم در مورد انفولانزای خوکی حرف زدن. خودم شنیدم .خواستم سوار ماشینای خطی شم که اقاها داد زد خانم بیا جلو ،بغل دستیش گفت ماسک هم ناراحت شدم هم خندم گرفته بود .موقعی که از تاکسی پیاده شدم ماشین هایی که رد میشدن هم منو یه جوری نگا میکردن، دیگه خیلی احساس مهم بودن بهم دست داده بود احتمالا اونا فکر میکردن با اولین مبتلا در شهر برخورد کردن. تو مسیر برگشت که دیگه تبم هم شدید تر شده بود گلودردو بدن دردم همینطور ، گفتم برم و مطمئن شم ،وقتی فاتحانه در حالی که ماسک به صورت داشتم و خودمم رو یک شهروند متمدن میدیدم که تمام اقدامات بهداشتی انجام داده و انتظار این رو داشتم که من رو سریعا به سمت اتاق دکتر راهنمایی کنند و با توجه به ساعت مراجعه یعنی حول و حوش 12 انتظار پرواز حتی یک مگس رو هم نمیدادم ولی ، بله ولی با سیل عظیم جمعیت روبه رو شدم همه به شیشه پذیرش چسبیده بودن و التماس دکتر میکردن ولی اونا دکتر نداشتن و همه رو به ساعت 2 حواله دادن ،من هم کمی منتظر موندم اما هیچ خبری نشد تا اینکه یک عدد مرد فریاد کشید شوما ملت مسخره بوکودید امان مگه مسخریه شوماییم یعنی چی که دوکتور نریم و صدای همهمه محیط رو در برگرفت و من زیر ماسکم می خندیدم این جا بود که ماسک به دردم خورد چون هم سنگینه خانوم بودنم رو حفظ کردم و هم به تته پته افتادن متصدی (اخه بیچاره ادم خوبیه خدایی سالهاست اونجا کار میکنه)خندیده بودم .اون ها هم سریعا شروع به پذیرش کردن ،تو این بین من مردم رو تماشا می کردم بعضی ها با روسری هاشون جلوی دهانشونو گرفته بودن می خواستم بگم بابا جان من ماسک 100 تومن همش ،خیلی ها هم که عین خیالشون نبود خلاصه 50 نفر رو پذیرش کردن و به بقیه گفتن برا ساعت 2 موندید منم دیدم واسه چی بشینم برم نهار بخورم برگردم .تو مسیر برگشت باز نگاه ای بابا
همش تو دلم دعا میکردم همسایه ها منو با ماسک نبیننو یا مهد روبروی خونمون کارمنداش منو نبینن چون ایلیا میوفته تو دردسر، میدونم دیگه برمی گردن بهش میگن ایلیا خاله ات انفولانزا داره بهتر تو هم نیای مهد حالا بیا ثابت کن ،یا واحد کناریمون مادر اون دوتا دوقلو یا اون یکی خانوم
میگنا از انچه می ترسیدم بر سرم امد همینه
اومدم تو کوچه دیدم بعله این دوقلوها دارن سمت ماشین باباشون میدون مامانشون هم وایستاده وسط کوچه تا منو دید لبخند زد و گفت سرما خوردید یا ، من هم سریع گفتم نه تب خال زدم
چون در باز بود رفتم بالا زنگ و زدم خواهرم از تو چشمی منو دید در رو باز کرد و گفت شما سبزید منم گفتم نه امروز فیلمی بودم برا خودم
حالا بعد از ظهر برم ببینم موندنیم یا رفتنی
دعا کنید
پس نوشت ۱:
من هیچیم نیست خوبم مریض نیستم انفولانزا ندارم تازشم تب خالمم خوب شده
همیشه عاشق بارونی بودم که انقدر شدید باشه که حتما ناودونا رو سیراب کنه و از شیرونیا سرازیر بشه
و بتونم صدای برخوردشو به شیروانیا بشنوم الان داره میباره
پس نوشت ۲:
بعد از خوندن کتاب اسکار و بانوی گلی پوش به این نتیجه رسیدم که برای شیب = صفر هنوز خیلی زوده
راننده تاکسی
بازنشسته
مشاغل ازاد(هر نوع مغازه داخل کوچه/خ فرعی)
کارگر/کارمند
بیکار
و
.
.
.
اوضاع ایرانمان همواره چون۲ایی بوده که به توان ۳ رساندنش وسپس او را به زیر رادیکالی برده اند که برایش فرجه ۲ گذاشته اند
پی نوشت:شاید شرحی بنویسم فقط شاید
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش ان دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
برکه بسپارد زمام خویش را
با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه ی آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان منست
نامه تو خط امان منست
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید.....
یه موقعی من خدای حافظه بودما الان بپرسید دیروز ناهار چی خوردی یادم نمیاد
حالا یه لیست میدم ازچیزایی که می خواستم در موردشون بنویسم اما دیگه بیات شده
گرین دیز-حنا مخلباف
اعتراف گیری با گربه
مهرماهی ها
در چشم باد
دفاع مقدس
نیویورک
مروه شربینی
اگه خصوصی سازی نخواییم با ید کی رو ببینیم
فروش یک دقیقه ای البرز
جایی برای رفتن
اگرنازا باشید و یا همسر یک نازا برای بچه دارشدن چه میکنید
25 سال بر من /ما چه گذشت
چه جالب( هسته ای)
سر نقطه اول(هسته ای)
به به ترکیه
دربی
سبز دانشگاهی
من او
نوبل ادبیات
و
.
.
.
وبالاخره امروز شنیدم که اقای باراک حسین اوباما برنده جایزه صلح نوبل شده.میدونید با خودم چی گفتم اولش که شنیدم گفتم اگه خدا برا ادم بخواد یعنی این.یه سیاهپوست که تازه پدرشم مسلمونه و تازه اونم رهاشون کرده بزرگ میشه و پله های ترقی رو طی می کنه و حالااگه مثل بقیه سیاه های امریکا موفق بود اتفاقی خاصی نبوده ولی ،از شانسش میزنه یکی به اسم جورج بوش میاد رییس جمهور امریکا میشه از قضا این جورج ما با تروریست ها برخورد میکنه هیچی دوقلوها ش و که از دست داده اعصابش خراب میشه نا فرم سریع حمله می کنه افغانستان بعد هم ایران یه چند نفر دیگه رو محور شرارت معرفی میکنه و می بینه عصبانیتش با این جور کاراو حرفا فروکش نمی کنه می گرده می گرده می بینه به کی گیر بدم به کی گیر بدم به به یه نفر هست که باز از قضا هیچکی هم دوسش نداره اون کیه همین صدام خودمونه ، می ره حال اونو بگیره اما خوب با ید یه بهانه ای جور کنه اما چه بهانه ای بهترین بهانه سلاح شیمیاییه، مردم امریکام که بهداشتی اصلا با مواد شیمیاییوا اصلا جیز ،هیچی حمله می کنن اما ای دل غافل که صدام بده این یه قلم شیمیایی رو نداشته هیچی جورج خوب قصه ما یه دفعه هم چوپان دروغگو میشه هم روباه مکار و پینوکیو که دیگه اصلا هم خانم فرشته ای در کار نیست هیچی دیگه این اخرا حتی با لنگه کفش هم می زدنش قسمت و می بینید امریکایی ها میگن ما یکی رو میخوایم همه جوره برعکس جورج ، خوب کی بهتر از اوباما سیاه نیست که هست، مسلمان یا مسلمان زاده نیست که هست، خوش تیپ نیست که هست جوون نیست که هست، همین خوبه برش می داریم اقا چند؟
اوباما شانس اومد در خونش (به قول ترک زبانان گرچقاسه دوربده)دیگه علاوه بر چند صد میلیون امریکایی یه دنیا همین طوری چشم امید بهش بستن.
همین طوری الکی الکی روسیه باهاشون دوست شد باز همین طوری الکی الکی باقی قضایا
دیگه این گرچقا کارش همینه الانم که ما کار خاصی از اوباما جان ندیدیم ولی چی هیچی هیچی جایزهه برد
(گرچقا :فکر می کنم نه نمیدونم ولی هر چیه معنی شانس رو میده و اگه بیدار بشه به به چه شود دیگه همه چی برا خودش جور میشه اما وای اگه بخوابه واویلا)
حالا برا این باراک جان خدا خواسته ،گرچقاش دوربده ،یا هر چیز دیگه ای فعلا که داره حالشو میبره
اقا دست راستت رو سر ما
اگه املا گر چقا غلطه بگید درستش کنم
در توضیح الکی الکی بردن جایزه توسط اوباما باید بگم صد البته الکی الکی هم نیست اما منظور اینه که ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند تا اوباما هم چنان رو دور شانس باشه و همچنین اقدامات موثری هم دیده نشده هنوز گوانتنامو پا برجاست هنوز تو عراق تشریف دارندو ..........